
فقط رد پاهای خودمم بر روی خاک نقش بسته، خسته شده ام ...
از تاریکی این راه ، از طولانی بودنش خسته شده ام...
از صدای خنده ی همسایه ها ، از صدای کوچه کناری...!
همچون شراره ای از آتش بر روی تن سردم است
دلم گرفته از نگاه کردن به دیوارهای گلی،
از نگاه کردن به دیوارهای بلند برای جستجوی یک سقف، از طوفانهای شنی ...
از ابرهای تیره بالای سرم که از نفرت، حتی از باریدن هم شرم دارد
از صدای غرش آسمان خسته شده ام...
طاقت راه رفتن هم ندارم...
هر قدم که بر میدارم خاری،قامت خشکیده ام را بلند میکند ...!
سوزش ترکهای کف پاهایم تا عمق وجودم را به درد وا میدارد
بی تابم... بی قرارم... بازنده ام
ساده بگویم: میان راه مانده ام
خسته شده ام از خنده های شیرینی که زیر لب از تلخی به خود میپیچد
از آسمان دلگیرم، از آبرنگ آبی و سیاهش، نمیدانم، هیچ نمیدانم...
شاید آسمان و زمین دست در گریبان هم برده اند...
تا کدامین به حالم گریه کنند...!
ولی من، همچو گلدانی شکسته در کنار ریل زندگی منتظر میمانم...!
منتظر خوشبختی" می مانم" ؛ چشم به راه جاده می مانم...!

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود...