
از پنجره کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم.
از پشت دیوارهای سنگی با قایق غم هایم در رودخانه اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم.
چشمان مهربان تو از لابه لای شهر ستاره ها باز هم قصه امید را می گوید، اما قلب کوچک من ؛ سالهاست که حرفهای شاد را در کویر خود ندیده است.